العلامة المجلسي
174
حياة القلوب ( فارسي )
آبدار مىچيند وتناول مىنمايد ودو جوان نزديك أو ايستادهاند ، چون نزديك رفتند آن جوانان دور شدند ، وآن دو جوان جبرئيل وميكائيل بودند ، پس از آن حضرت پرسيدند كه : تو كيستى ؟ گفت : منم فرزند عبد اللّه بن عبد المطلب . پس عبد المطلب آن حضرت را بر گردن خود سوار كرد وبرگردانيد وبر دور كعبه هفت شوط آن حضرت را طواف فرمود وزنان بسيار براي دلدارى آمنه نزد أو جمع شده بودند ، چون آن حضرت را به خانه آورد به نزد آمنه رفت وبسوى زنان ديگر التفات ننمود . ويك مرتبهء ديگر عبد المطلب آن حضرت را براي گردآورى شتران خود فرستاد وچون دير شد مراجعت آن حضرت از هر درّه وراهى گروهى را براي تفحّص آن حضرت فرستاد وبه حلقهء در كعبه چنگ زد ومىگفت : آيا برگزيدهء خود را هلاك خواهى كرد ؟ ! آيا آنچه خبر دادهاى از پيغمبرى أو تغيير خواهى داد ؟ ! وچون آن حضرت مراجعت نمود أو را در بر گرفت وبوسيد وگفت : پدرم فداى تو باد بار ديگر تو را پى كارى نخواهم فرستاد مىترسم كه دشمنان تو را هلاك كنند « 1 » . از عباس روايت كرده است كه : أبو طالب به أو گفت كه : من محمد صلّى اللّه عليه وآله وسلّم را با خود مىداشتم ويك ساعت از شب وروز از أو مفارقت نمىكردم وهيچ كسى را بر أو امين نمىكردم حتى أو را در رختخواب خود مىخوابانيدم ، شبى أو را امر كردم كه جامهء خود را بكند ودر فراش با من بخوابد ، كراهت از آن حضرت يافتم ، وچون مىخواست جامهء خود را بكند مىگفت : اى پدر ! روى خود را از من بگردان كه سزاوار نيست كسى را كه نظر كند بسوى بدن من ؛ وچون داخل لحاف من مىشد ميان خود وأو جامهاى مىيافتم كه من ميان لحاف نبرده بودم وآن جامه را هرگز نديده بودم ونرمترين جامهها بود وگويا آن را در ميان مشك غوطه داده بودند ، وچون صبح مىشد آن جامه ناپيدا مىشد ؛ بسيار بود كه شبها أو را در رختخواب نمىيافتم وچون به طلب أو برمىخاستم از ميان لحاف مرا صدا مىزد كه : من در اينجايم اى عمّ من ، به جاى خود برگرد ؛ ودر شبها از أو دعاها وسخنان غريب
--> ( 1 ) . مناقب ابن شهرآشوب 1 / 60 .